تبليغاتX
شاه میخ - اگر نديده بود!
یکی به نعل و یکی به میخ وارونه !!

 

 

 

اگر نديده بود!

لولا ان راى برهان ربه . . .

 

نامه مربوط است به پسر 17 ساله اي به نام "امين" ٫كه براي حل مشكلي كه براي او پيش آمده بود‏٫‏ به مجله "زن روز" نامه اي مي نويسد. "زن روز" توجه خاصی به محتوای نامه نمی کند و پاسخ کوتاهی برای "امین" می فرستد. ولي نامه دومي از طرف "امين" به آنها رسید كه سبب شد "زن روز" هر دو نامه را چاپ كند(1365). متن اين نامه را به نقل از "اتوبوس 5" به نقل از شماره نوزدهم و بيست فكه (دي و بهمن 1379) برايتان مي گذارم .


باطل السحر طلسمات شبان تیره ام

بامدادان آفتـــــاب هرکجا می خواندم

 

**

 

 

به نام خداوند بخشنده مهربان

خدمت خواهران و برادران عزيز و گراميم در مجله مفيد و پربار زن روز

 

سلام من را از اين فاصله دور پذيرا باشيد. آرزو مي كنم كه در تمام مراحل زندگيتان مومن و مؤيد و سلامت باشيد. قبل از هر چيز لازم است از زحمات شما بخاطر فراهم آوردن اين مجله مفيد و سودمند تشكر و قدرداني كنم و باور كنيد بدون تعارف و تمجيدهاي دروغين مجله زن روز بهترين مجله خانوادگي در سطح نشريات كشور و بهترين نشريه از نشريات موسسه كيهان است.

اما دليل اينكه امروز در اين هواي باراني‏٫‏ اين برادر كوچكتان تصميم گرفت با شما درد دل كند‏٫‏ مشكل بزرگي است كه بر سر راهش قرار گرفته است. جريان را برايتان بازگو مي كنم.

من پسري 17 ساله هستم و در خانواده مرفه و ثروتمند زندگي مي كنم‏٫‏ اما چه ثروتي كه مي خواهم سر به تنش نباشد. پدر و مادر من هر دو پزشك هستند و از صبح زود تا پاسي از شب را در خارج از منزل سپري مي كنند و تازه وقتي هم به خانه مي آيند از بس خسته و كوفته هستند كه زود ميروند و مي خوابند. اصلا در طول روز يكبار زا خود سوال نمي كنند كه : پسرمان (يعني من) كجاست؟ حالا چه كار مي كند؟ با چه كسي رفت و آمد مي كند؟

اما خوشبختانه به حول و قوه الهي من پسري نيستم كه از اين موقعيت ها سوء استفاده كنم و خودم را به منجلاب فساد بكشانم. البته مشكل اصلي من اين نيست چون من ديگر به اين بي توجهي ها عادت كرده ام و اينكه آنها اصلا به من كاري ندارند كه كجا مي روم و چه مي پوشم و با كي مي گردم تعجب نمي كنم بلكه مشكل اصلي من از يكسال و نيم پيش شروع شد.

پدر و مادر من بدليل اينكه من تنها بچه خانواده هستم و ضمنا وضع ماديشان هم خوب است‏٫‏ دخترخاله ام را كه در خانواده اي متوسط زندگي مي كند به فرزندي كه چه عرض كنم به سرپرستي قبول كردند. (البته لازم به تذكر است كه دخترخاله ام هم همسن خود من است.) از آن تاريخ به بعد مشكل من شروع شد و خانه آرام و ساكت ما كه در طول روز كسي جز من در آن زندگي نمي كرد‏٫‏ تبديل به زندگي پسري شد كه سعي در دور كردن هواي نفس دارد با دختري به مراتب از شيطان هم پست تر و گناهكارتر و حرفه اي تر است .تنها كارهاي دختر خاله ام را در يك جمله خلاصه مي كنم!

 

"درخواست از من براي انجام گناه كبيره"

 

ميدانم كه شما منظور من را فهميده ايد و لازم به توضيح اضافي نيست. همانطور كه گفتم پدر و مادر من 17 ساعت از روز را در بيرون از منزل به سر مي برند. يعني از 6 صبح تا 11 شب‏٫‏ من از 7 صبح به بعداز ظهر مشغول تحصيل هستم يعني حدود ساعت از روز را با دخترخاله ام در خانه تنها هستم و همانطور كه گفتم دخترخاله ام يك لحظه من را تنها نمي گذارد.دائما در سرم فكر گناه را مي اندازد. بارها در طول روز از من درخوات گناه مي كند. البته من پسري نيستم كه [تسليم] خواهش حرفهاي شيطاني او شوم٫ هميشه سعي مي كنم از او خودم را دور كنم ٫ولي او مانند شيطاني است كه سر راه هر انساني ظاهر مي شود او را درون قعر جهنم پرتاب مي كند و براي همين است كه من از او احتراز مي كنم. ولي او دست از سر من بر نمي دارد.

تو را به خدا كمك كنيد. چطور جواب اين حرفهاي چرب و نرم او را بدهم؟ من بعضي وقتها فكر ميكنم كه او شيطاني است كه از آسمان به زمين آمده تا تمام عبادات چندين ساله من را دود و نابود كند و سپس دوباره به آسمان برگردد.

خواهران عزيزم كمكم كنيد. من چطور او را سر راه بياورم. هرچه به او مي گويم دست از سر من بردارد‏٫‏ گوشش بدهكار نيست ‏٫‏ هرچه به او مي گويم‏٫‏ شخصيت زن اين نيست كه تو داري انجام مي دهي اصلا گوش نمي كند و ميترسم آخر عاقبت كاري دست من بدهد.

دوست ندارم كه تسليم او بشوم. باور كنيد حتي بعضي وقتها من را تهديد مي كند .فكر مي كنم همه اين بدبختي ها بخاطر اين است كه من يك مقدار زيبا هستم ‏٫‏ فكر مي كنم اگر اين موهاي طلايي و پوست روشن را نداشتم حتما اين مشكل سرم نمي آمد. روزي هزار بار از خداوند درخواست مي كنم كه اين زيبايي را از من بگيرد.

دوست داشتم در خانواده اي فقير زندگي مي كردم و زشت ترين روي زمين بودم ولي گير اين دختر خاله شيطان صفت نمي افتادم كه نمي گذارد من قبل از ازدواج پاك بمانم. البته تا حالا كه من تسليم خواهش هاي او نشده ام ولي ميترسم كه بالاخره من را وادار به تسليم كند.

چطور [او را] ارشاد كنم تا دست از هواي نفس خود بردارد و من را هم اينهمه آزار ندهدم‏٫‏ چطوري او را مانند يك دختر مسلمان كنم؟ چطوري مي توانم طرزفكر و رفتار و عقيده اش را تغيير دهم؟ ضمنا فكر نمي كنم كه درميان گذاشتن اين مسئله با پدر و مادرم فايده اي داشته باشد. چون آنها نه وقت و نه حوصله فكر كردن به اين مسائل را ندارند تازه اگر هم داشته باشند هيچ عكس العملي نشان نمي دهند چون رفتار آنها در بيرون از خانه هم دست كمي از رفتار دخترخاله ام در خانه ندارد.

اميدوارم كه هرچه زودتر من را كمك كنيد. خواهران گرامي جواب نامه ام را به اين ادرس به صورت كتبي بدهيد كه قبلا تشكر و سپاسگزاري مي كنم.

 

با تشكر مجدد برادرتان امين     

۲۰/۷/۶۵     

۳/۵بعدازظهر     

پاسخ مجله زن روز به امين

(پاسخ "زن روز" به "امین") 

 

 

 

(               )

 

 

بسم الرب الشهدا والديقين

تاريخ۱/۱۰/۶۵      

خدمت خواهران عزيز و گرامي در مجله زن روز:

 

سلام: سلامي به گرمي آفتاب خوزستان و نسيم بهاري از اين راه دور براي شما ميفرستم. مدتهاست كه منتظر نامه شماهستم ولي تا حالا كه عازم دانشگاه اصلي هستم جوابي از شما دريافت نكرده ام. البته مطمئن هستم كه شما نامه ام را جواب خواهيد داد ولي وقتي شما جواب بدهيد اميدوارم كه ديگر در اين دنياي فاني نباشم.

حدود يك هفته اي بعد از اينكه براي شما نامه اي نوشتم و گفتم كه خواهرخوانده ام من را ترغيب به گناه كبيره زنا مي كند‏٫‏ شبي در خواب ديدم مردي با كت و شلوار سبز در خيابان من را ديده است و به من گفت : امين‏٫‏ برو به دانشگاه اصلي‏٫‏ وقت را تلف نكن. من [تعبير] اين خواب را از روحاني مسجدمان سوال كردم و ايشان گفتند كه دانشگاه اصلي يعني جبهه. منم از اينكه خدا دست نياز من را گرفته بود و راهي به روي من گشوده بود خوش شدم و حال عازم جبهه نور عليه تاريكي هستم. البته اين نامه را به كادر دبيرستان مي دهم تا اگر خوشبختانه من شهيد شدم و بعد از شهادت من نامه شما آمد اين را برايتان پست كنند تا از خبر شهادت من آگاه گرديد.

البته من نمي دانم حالا كه نامه من را مطالعه مي كنيد‏٫‏ اصلا يادتان هست كه در نامه قبلي چه نوشته ام يا اينكه كثرت نامه هاي رسيده به شما‏٫‏ موضوع نامه من را در خاطر شما پاك كرده است. بهر شكل همانطور كه در نامه قبلي هم نوشته بودم پدر و مادر من آدمهاي درستي نيستند و رفتار و گفتار و كردارشان غربي است و خواهرخوانده ام هم كه اين موضوع را بعد از آمدن به منزل ما ديد فكر كرد كه منم زود تسليم مي شوم ولي او كور خوانده است. من مدتها با شيطان مبارزه كرده ام و خودم را از آلودگي حفظ كرده ام‏٫‏ ولي فكر ميكنيد كه من تاكي ميتوانستم در مقابل اين شيطان دخترنما مقاومت كنم و باي همين و با توجه به خوابي كه ديده بودم تصميم گرفتم كه خودم را به صف عاشقان حقيقي خدا پيوند بزنم و از اين دام شيطان كه در جلوي پايم قرار دارد خلاصي پيدا كنم.

من ميروم اما بگذار اين دختر فاسده بماند. من فقط خوشحالم كه حالا عازم جبهه هستم‏٫‏ هيچ گناه كبيره اي ندارم و براي گناهان ريز و درشت ديگرم از خداوند طلب مغفرت مي كنم.

من ميروم ولي بگذاريد پدر و مادرم كه هر دو دكتر هستند و ادعاي تمدن مي كنند بمانند و به افكار غربزده خود ادامه دهند. اميدوارم كه به زودي از خواب غفلت بيدار شوند.

من تا حالا جبهه نرفته ام و نمي دانم حال و هواي آنجا چگونه است ولي اميدوارم كه خداوند ما بندگان سراپا تقصير را هم مورد لطف خودش قرار دهد. و از شربت غرور انگيز و مسخ كننده شهادت هم به ما بنوشاند. اين تنها آروزي من است.

پدر و مادرم هيچ وقت براي من پدر و مادر هاي درستي و سالم نبوده اند . هميشه بيرون از خانه بودند و از صبح زود تا نيمه هاي شب در حال كار در بيمارستان يا مطب خصوصي يا در مجلس هاي فسادانگيز بودند كه من از رفتن به آنها هميشه تنفر داشتم. هيچ وقت من محبت و معني پدر و مادر را احساس نكردم. چوم اصلا آنها را درست و حسابي نديده ام.بعد هم كه اين دختر را پيش ما آوردند كه زندگي آرام و بدون دغدغه من را به طوفان مبارزه با گناه كردند.با اين همه همانطور كه گفتم خوشحالم كه به گناهي كه خواهر خوانده ام من را به آن تشويق مي كرد‏٫‏ آلوده نشده ام.

ضمنا از طرف من به روانشناس مجله بگوييد كه در نوشته هايتان حتما اين موضوع را به پدر و مادر ها تذكر دهند كه پدر و مادري فقط اين نيست كه بچه را درست كنيد و آنوقت به اميد خدا آنرا رها كنيد‏٫‏بلكه به آنها بگوييد كه پدر و مادري يعني محبت و توجه به فرزند.

اميدوارم كه من آخرين پسري باشم كه اين اتفاقات براي او مي افتد.البته من نميدانم كه اين موضوع را خانم روانشناس بايد بگويد يا كس ديگري. بهر صورت خودتان اين پيام من را به هر كسي كه مناسب مي دانيد برسانيد تا او در مجله چاپ كند.

قلبم با شندين كلمه شهادن تندتر مي زندو عطش پايان ناپذيري براي رسيدن به اين كمال در وجودم شعله مي كشد.

همانطور كه گفتم اگر خداوند ما را پذيرفت و شهيد شديم كه اين نامه از طرف رييس دبيرستان برايتان ميفرستندو اگر خدا ما را لايق رسيدن به اين مقام رفيع نديد و برگشتيم‏٫‏ من اگر نامه از شما دريافت كرده بودم حتما جوابش را مي دهم.البته اميدوارم برنگردم٫ چون آنوقت همان آش است و همان كاسه.بيشتر از اين وقت شما را نمي گيرم. براي من حتما دعا كنيد. سلامتي و موفقيت همه شما خواهران گرامي را از خداوند متعال خواستارم و در پايان آرزو مي كنم كه همه انسانهاي خفته – مخصوصا پدر و مادر و خواهر خوانده ام- از خواب غفلت بيدار شوند و رو به سوي اسلام بياورند. عرض ديگري نيست. خداحافظ و التماس دعا.

والسلام علي عبادالله الصالحين     

برادرتان امين 1/10/65     

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  86/08/23ساعت 16:27  توسط   |