تبليغاتX
شاه میخ
یکی به نعل و یکی به میخ وارونه !!


رفته بوديم دارالمجانين! تيمارستان! ديوانه كه چه عرض كنم. از ما هم سالمتر بودند. موج جبهه آنها را گرفت. بعد هم كه رفتند جبهه، موج موشك و خمپاره و ... و خلاصه شدند "عمو موجي".

*

راوي خوبي نيستم. اصلا راوي نيستم. به خاطر همين از "..." خيلي خوشم مي آيد. وقتي سه نقطه كه بگذاري، به اندازه تمام حجم دلت حرف زده اي بدون اينكه زبانت را بجنباني يا به اين اين فكر كني كه چه تمثيلي به كار ببري كه مخاطبت درست منظورت را بفهمد. براي روايت داستان عمو موجي هايي كه ديدم، راهي ندارم جز اينكه چند نقطه بگذارم. سه نقطه، (عمو موجي شكلك در نيار زشته)، سه نقطه، (كدوم خمپاره، چرا سنگر گرفتي، چي ميگي؟)،‌ سه نقطه، (به ساعت من چي كار داري؟ مگه خودت ساعت نداري؟)، سه نقطه، (اِه، زشته، مرد گنده داره مي رقصه)، سه نقطه، (چرا فحش ميدي؟ مگه من چي كار كردم؟)، سه نقطه، (وام مي خواي؟ به من چه كه مي خواي بچه ات رو عروس كني؟)، سه نقطه، ( من ، من جاسوسم؟!)، سه نقطه، سه نقطه، سه نقطه . . .

نمي دانم چه كسي اسم اين جماعت را گذاشت مجنون. ولي هر كسي بود؛ يا خيلي احمق بود و يا خيلي عاقل! ابتداي ورود به آسايشگاه، دكتر اين محوطه داشت راجع به وضعيت مجانين حاضر و آن دارالمجانين حرف مي زد. وسط صحبتش گريزي زد به جنگ و اينكه شهدا چه بودند و چه نبودند كه ناگهان يكي از همين مجانين مي گويد:"آنها كه ماندند بايد كار زينبي كنند"!. آن مرد موجي بود. اما عجب موجي!

شايد خودشان را زده اند به خل و چلي. از ما عاقلتر بودند. سياوش، رفيق و همشهري موجي من، من را به يكي از موجي هاي شاعر معرفي كرد. دم گوشش گفتم:

 

-شنيدم شعر ميگي

 -گاهي

-يكي شو برام مي خوني؟

-چي بخونم؟

-هر چي عشقته.

-مادرم برد به مسجد كه مرا توبه دهد

-توبه كردم كه ندانسته به جايي نروم!

 

مثل معلم ادبيات دبيرستانم، شروع كرد به معني كردن بيتي كه خوانده بود. وسط ديالوگ ِدرگوشي مان، جماعت از او خواستند كه براي آنها هم بخواند. حالا رفت وسط آلاچيق. دور خودش دور مي زد و با دست ما را نشان مي داد و مي خواند:

 

من مست و تو ديوانه ما را که برد خانه
صدبار تو را گفتم کم خور دو سه پيمانه
در شهر يکي کس را هشيار نمي بينم
هر يک بتر از ديگر شوريده و ديوانه
هر گوشه يکي مستي دستي ز بر دستي
وان ساقي هر هستي با ساغر شاهانه
اي لولي بربط زن تو مست تري يا من؟
اي پيش چو تو مستي افسون من افسانه
از خانه برون رفتم مستيم به پيش آمد
در هر نظرش مضمر صد گلشن و کاشانه
چون کشتي بي لنگر کژ ميشد مژ ميشد
و ز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه


حالا شما بگوييد. او عاقلتر است يا ما؟ يكي شان مي گفت :" اصلا من جنگ نرفتم. به خدا من ديوونه نيستم. يه روز رفتم كلانتري، نمي دونم چي شد كه منو سوار ماشي كردند آوردند اينجا." كم كم داشت باورم ميشد.

بيشتر عموموجي هايم سيگاري بودند. سياوش مي گفت:" بي سيگار مي ميريم". گفتم :"سياوش، من بدون تو مي ميرم."

*

سه نقطه

وقتي نمي شود حرف زد، سه نقطه.

 *


+ نوشته شده در  86/12/22ساعت 20:44  توسط   |